شب سردی بود و ماه زرد شده بود.داشتم با رامین حرف میزدم؛که داشت میگفت خیلی گرسنه هست پدرش کارشو از دست داده چون یه کار خونه داشت و ورشکست شده بود و از ترس طلبکاراش به اینجا اومده بودن.پدرش احمد عباسی بود و یه دو سالی میشد که اومدن که... یهو گوشی قطع شد.چند بار زنگ زدم لی جواب نداد.خیلی نگران شدم صبح که از خواب بیدار شدم دیدم تلفن زنگ میزنه... شماره ی رامین بود!از خوشحالی چشام برق زد!دیگه نگران نبودم گوشی رو که برداشتم با خوشحالی گفتم:(الوع!سلام رامین!) گوشی جواب داد:(از پا بر می خیزد!💀)و یهو گوشی قطع شد.خیلی ترسیدم؛وقتی رفتم پایین مثل همیشه بابام داشت از تو حیاط مخزن گاز رو میاورد تا غذا رو گرم کنیم چون هنوز روستامون گاز نداشت.بعد از صبحانه بابام یه روزنامه آورد داد به من. ازش پرسیدم این چیه!جوابی نداد و با یه بغض عجیب تو گلوش رفت.تیتر روزنامه رو تا نگاه کردم نتونستم جلوی گریه خودم رو بگیرم تیتر روزنامه این بود(کشته شدن خانواده احمد عباسی دیشب توسط تعدادی از طلب کارها)اون روز حال هیچی رو نداشتم با خودم میگفتم چرا چرا رامین حداقل اون بچه رو نمیکشن.یک ماه بعد تو یه شب که مثل شب قتل رامین ماه زرد بود و نمیتونستم بخوابم.بهو یه چیز سفید از روبروم رد شد.مطمئن بودم یه چیزی دیدم.چند ساعت بعد احساس کردم دارم تکون می خوردم.موجوداتی سبز داشتن منو میبردم بیرون سریع فرار کردم همینطور داشتم به جنگل نزدیک می شدم گردنم کج شد.هر چی سعی کردم نتونستم صافش کنم.وارد رودخونه شدم و وقتی اومدم بیرون زرد بودم.وقتی به وسط های جنگل رسیدم بی اختیار وارد یه کلبه شدم.همون صدایی که تلفن رو برداشت میگفت سلام دوست قدیمی... دو تا چشم قرمز رو بروم بودن نمیتونستم تکون بخورم.چشم های قرمز نزدیک و نزدیک تر شدن تا اینکه موجود کامل نمایان شد.پاهایی داشت که مثل گرگ بود رو بدنش یه دهن دیگه بود و یه دست نداشت و صورتش..صورتش!صورتش صورت رامین بود با تفاوت اینکه دهنش نصف صورتش و گرفته بود و چشماش قرمز بود.اون گفت سلام دوست قدیمی من منتظر بودم.. منتظر.... منتظر گوشت!😈👿👹و بعد....
پایان
